شعری از آقای سعید یوسف نیا:

چه روز هایی بود..

هنوز یادم هست..

میان کوچه اگر باد سرد می آمد،
بهشت کرسی مادربزرگ جایم بود..

کنار پنجره ی دستان کوچک من،

همیشه قمری و گنجشک لانه میکردند..

و در شروع خزان،
صدای شر شر باران مرا نمی ترساند..

و در محله ی ما،هیچکس نمیدانست،

که چتر یعنی چه..؟

کبوتری اگر از تشنگی دلش میسوخت،
بهار می آمد..

و ابر می بارید..

در آن محله ی کوچک،
همان محله ی پُر جنب و جوش بازی ها،
به کفش کهنه ی من هیچکس نمی خندید..

چه روزهایی بود..

همیشه وقت مناجات با پرستوها،

به چشم های شقایق سلام میکردم..

و مشق های شبم را،
به عشق فردا تمام میکردم..

هنوز یادم هست..

میان حوض بزرگی که رنگ دریا داشت،
همیشه ماهی بود..

چه خوب میشد اگر یکبار،
به کودکی،به همان روزهای خوب،راهی بود...

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

خوشگل بود؟

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پس هرکی خوشش اومده نظر بده.

خوب دیگه کاری ندارین؟ 

بای بای دوستای گلم